كنفرانس پژوهشي و فرهنگي
كانون فرهنگي جوانه ها به ادامه ي كنفرانس ها و گرد همآيي هاي علمي و پژوهشي خود اينبار در نظردارد تا به تاريخ 12 ماه سپتمبر سال 2008 كنفرانس ويژه ي را در باره ي اصالت و ويژگي هاي زبان دري و فارسي در شهر بيفروايك كشور هالند راه اندازي كند .
كار اين گردهمآيي توسط پژوهشگران و قلم به دستان شناخته شده ي فرهنگ فارسی دري
• داكتر اسد اله حبيب
• داكتر حميرا نكهت دستگير زاده
• استاد رحمت اله بيژنپور
به پیش برده خواهد شد.
كانون فرهنگي جوانه ها افتخار خواهد داشت تا شما فرهنگيان و فرهنگ دوستان گرانمايه را در اين شب بي سابقه پزيرايي نمايد
نوت :
ورود علاقه مندان آزاد ميباشد .
بخش فرهنگي كانون فرهنگي جوانه ها به منظور رسيدگي بهتر به امور پزيرايي از علاقه مندان كه خواهش اشتراك را در اين گردهمآي داشته باشند صميمانه تقاضا مينمايد كه الي تاريخ 10 ماه سپتمبر سال جاري از اشتراك خود به شماره تلفون ۰۰۳۱۶۴۵۳۴۱۵۷۴ اطلاع بدهند.
تاريخ گردهمآيي
12-09-2008
محل برگذاري
هوتل آرزو
شهر بيفروايك
وقت برگذاري
15-00

گزارنده به فارسی دری: عزیز علیزاده
میخائیل نیکلایویچ زادُرنـُف
Mekhail Nekolaivich Zadornov
میخائیل نیکلایویچ زادُرنـُف، یکی از طنز پردازان بلندپایه و مشهور کشور روسیه میباشد. نامبرده صدها طنز سیاسی و اجتماعی جالب و خواندنی دارد. درین بخش من خواستم، پیش از همه به طور خلاصه به معرفی موصوف بپردازم و بعدا ً نخستین طنزی که باعث شهرت وی شد واو را به صفت طنزنویس درجامعه ادبی روسیه معرفی کرد، به زبان دری برگردان و پیشکش علاقمندان و خواننده گان سایت « بـــــرگــنامۀ فـــانــوس » نمایم.
ع.ع
میخایل نیکلایویچ زادُرنـُف در سال 1948درجمهوری لاتویای اتحاد شوروی سابق تولدشد. نام مادرش یلینا ماتوسویچ بود، پدرش نیکلای زادُرنـُف نام داشت و یکی از نویسنده های مشهورروس شناخته میشد. میخائیل دردنیای ادبیات، تخیل « فانتازی » وسیاحت بزرگ شد. زمانیکه او هنوزکودک بود، پدرش به غیر از افسانه ها و قصه های کودکانه، آثارنویسنده های بزرگ را نیزبرایش می خواند.
او مکتب را در شهر ریگا به پایان رسانید، هنوز شاگرد مکتب بود که پی به این موضوع برد که میتواند طنزنویس « ساتیره » خوبی باشد. درکارها وفعالیت های ادبی مکتب فعالانه سهم میگرفت، طوریکه همراه با دوستانش دست به ایجاد تیاتری زد.
در سال 1965 میخائیل زادوُرنـُف بنا بر خواست و توصیه پدرش شامل انستیتوت هوانوردی مسکوشد، زیرا پدرش آرزوداشت که او انجنیر شود. هنوز هژده سال بیش نداشت که اولین سفر دور و درازش به جزایر« کوریلیا »* را انجام داد، جای که در یک باغ تجربوی نباتات، مصروف تجربه و پیوند زدن روی گل بته های مختلف شد. این سفر باعث گردید که او دست به نوشتن نخستین مجموعه اش بنام « نقطه تقاطع » بزند.
بعد از ختم انستیتوت، میخائیل مدتی را به حیث انجنیر در یک فابریکه ماشین سازی برای طیارات کارکرد. در آنجا او شروع به نوشتن طنز واره های نمود که دیگران را می خنداند، در عین حال او تیاتر جوانان انستیتوت هوانوردی مسکو را نیز رهبری میکرد، که بزودی دارای شهرت زیادی شد و موفق به دریافت مدالهای سازمان جوانان « کمسمول » گردید.
در شروع دهه هشت، میخائیل نیکلایویچ دریک نشریه طنزی معتبر بنام یونست « جوانی » شروع به کار کرد، اما بعد از شش ماه بخاطر سانسور زیاد روی نوشته هایش قهر کرد واز کارش کناره گرفت.
1984 سال شهرت زادُورنـُف بود، در یکی از برنامه های تلویزونی بنام « درگرداگرد خنده » او قصه اش را در مورد دو واگـُن شماره نهم را به خوانش گرفت. شرکت او در برنامه ها و کنسرتهای مختلف باعث شد که به صفت یک هنرمند کارآزموده در ژانرطنز نویسی و ساتیره تبارز نماید.
موفق ترین روز برای او تاریخ 31 دسمبر 1991 بود، زیرا اوافتخار آنرا کمایی کرد تا مردم اتحاد شوروی سابق را نسبت حلول سال جدید تبریک بگوید: " گرباچُف از قدرت کنارزده شده بود و یلتـثن تا هنوز قدرت سیاسی را بدست نگرفته بود، سیاست مداران رول طنزگوها را بر عهده گرفته بودند، آیا طنز نویسان حق ندارند تا رول سیاست مداران را اجرا نمایند؟" او به شوخی گفته بود.
میخایل نیکلایویچ زادُرنـُف در شهر مسکو زندگی می کند. او خودش را « انسانی بدون مشغولیت مشخص » میداند، وابسته به هیچ حزب سیاسی نیست. کدام پلان ویژه برای آینده نیز ندارد.
" سال 2005 چندین واقعه مهم در زندگی من رخ داد، میخایل نیکلایویچ میگوید ".
آغاز نمودم و خیلی هم راضی میباشم. (REN TV) 1. همکاری ام را با
2. کتاب بنام " این جهان کم خرد، کم خرد، کم خرد، کم خرد " که بهترین و مشهور ترین طنزهایم را در آن جا داده ام از چاپ برآمد.
دو واگـُن شماره " نهم "
من باید توسط ریل شبانه یی تند رو شماره 15 از ریگا بسوی لیننگراد حرکت مینمودم. به استیشن ریل آمدم. به واگن شماره 2 تکت داشتم. نزدیک ریل آمدم، اما واگن شماره 1 تا 3 به ریل وصل نبود. در حدود نود نفراز مسافرین، حیران و سرگردان همراه با بکسها ، دستکولها وتکت های دست داشته یی شان درازا و پهنایی ریل را طی میکردند و در جستجوی سه واگن گمشده بودند. بسیاری از مردم برای چندمین بار دورا دور ریل را گشت زده و به شمارش واگن ها پرداخته بودند.
مگر همه تلاش ها بیهوده بود سه واگن اولی نه پیشروی ریل وجود داشت، نه درمیان و نه هم در عقب آن. سرگروپ ریل هم غیب شده بود و هیچکس از کارمندان ریل نمیدانست، او کجاست.
من به صفت کسی که عضوکلوب « 12 ستولییـف »** و « لیتراتورنایه گازِیته »*** بودم، نزد آمر استیشن ریل رفتم و با ناراحتی پرسیدم:
ـ سرگروپ ریل شماره 15 کجاست؟
او برایم پاسخ گفت:
ـ نخست اینکه سه واگن.
چنین جوابی درآن لحظه برایم بی نمک بود وهیچ خنده یی نداشت. اما، یک جدال جدی را در شرف وقوع میدیدم. تعدادی از مسافرین را به واگن های دیگر تقسیم و تکت های مسافرین باقی مانده را برای ریل بعدی تبدیل نمودند. با زحمت بسیار بلاخره به لنینگراد رسیدیم.
اما، وقتی از لنینگراد به مسکو بازگشتم، ناراحتی ام هنوز نه خسبیده بود، به طور عموم همرای ما انسانها چنین اتفاقاتی میفتد، من هم مطلبی را در این مورد برای روزنامه یی « لیتراتورنایا گزیتا » نوشتم. بعد از یکماه از ریگا نامه یی مبنی بر عذرخواهی مسئولین و برکناری چند نفر به اداره روزنامه رسید.
اما، جالبتر از همه که مدتی بعد از شهر کییف نامه یی به دفتر روزنامه رسید، یکی از خواننده گان روزنامه با الفاظ خیلی تند چنین نوشته بود:
ـ « آن اتفاقی که همرای شما افتاده خیلی ناچیز است درتناسب به آنچه با من و خانمم واقع شده. خواهشمندم هرچه عاجلتر خبرنگار خود را بفرستید. مطمئین باشید، پشیمان نخواهید شد!»
چون فرستنده یی نامه مشخصا ً چیزی نه نوشته بود، کسی خبرنگار نفرستاد. چنین نامه های روزانه چندین بار به دفتر روزنامه میرسید. اما، وقتی من به خاطر اجرای کاری به کییف رفتم، نامه یی آن شخص را نیز باخودم گرفتم و شام یک روز به خانه یی نویسنده یی آن سرزدم. طوریکه او نوشته بود: « پشیمان نخواهید شد! ». من هم واقعا ً از رفتن خود پشیمان نشدم!
قضیه از این قرار بود:
اگر در ریگا سه واگن کمبود بود، مگر در کییف دو واگن را با عین شماره « نهم » وصل نموده بودند!
مسافرینی که تکت های واگن شماره نهم را خریده بودند، طبیعتا ً به نخستین واگن شماره نهم نشستند، چون طبق عاد ت همه مردم از کودکی میدانند که بعد از واگن« 8 » واگن « 9 » شروع میشود، وهیچ کسی نمی توانست فکر کند که بعد از واگن« 9 » بازهم واگن « 9 » میاید. سخن کوتاه، ریل حرکت میکند، رهنمای دومین واگن شماره نهم با تعجب نزد سرگروپ ریل میرود و میگوید:
ـ واگن من خالیست !
ـ کدام واگن؟ سرگروپ ریل میپرسد.
ـ شماره نهم.
- جالب است. مثل اینکه بازهم تکت فروشی ها اشتباه کرده اند! ـ سرگروپ ریل متعجب میشود و عاجل به ستیشن بعدی رادیوگرام میفرستد: « برای واگن شماره نهم تکت بفروشید».
در ستیشن بعدی، ریل برای سه دقیقه توقف دارد. مسافرینی که تکت واگن شماره نهم را خریده بودند، نیز مردم معمولی بودند، همینکه اعلان رسیدن ریل را شنیدند، همه به سوی نخستین واگن ازدو واگن شماره نهم هجوم بردند " آن واگن نزدیکتر به استیشن ریل بود"... رهنمای که همه مسافرینش چای نوشیده و روی چپرکت های شان دراز کشیده و خوابیده بودند، ازدیدن تعداد زیاد مسافرین با تکت ها و شماره های تختخواب همانند تکت و شماره های مسافرین خوابیده به وحشت می افتد، او به کسی اجازه ورود نمیدهد و میگوید:
ـ رفقا! کدام اشتباهی رخ داده، من تنها دو جای خالی دارم. دیگران به سرگروپ مراجعه کنند. او درواگن اول است. وظیفه او است که در واگن های دیگر برای شما جای بپالد، هله زود تر، عجله کنید درغیر آن ریل حرکت میکند. با دستکول ها و بکس های دردست، همه مسافرین دوان دوان بسوی واگن اول براه افتادند، سرگروپ متعجبانه به ایشان میدید:
ـ شما کی هستین و ازکجا آمدین رفقا؟
ـ از واگن نهم، آنجا کسان دیگری به جای ما خوابیده اند.
سرگروپ می فهمد که چیزی ازگفته های مسافرین تازه وارد نفهمیده است، اما نمی فهمد که چرا چیزی نفهمیده است.اما او وقت فهمیدن و نه فهمیدن را نداشت. مردم هم تکت های قانونی به دست دارند. لذا بزودی همه گی را به واگن های جلوی ریل به جاهای خالی تقسیم میکند. بعدا ً نفسی به راحتی میکشد و اجازه میدهد تا ریل حرکت کند.
درین وقت رهنمای واگن دومی شماره نهم که باز هم واگن مربوطه اش خالی مانده بود سرمیرسد و میگوید:
ـ واگن من خالیست!
ـ چه قسم؟ سرگروپ فریاد میکشد و به نظرش میرسد که دیوانه شده است.
اوهمراه با رهنما درازای ریل را طی میکند و متوجه میشود که ریل دارای دو واگن شماره نـُه میباشد! آن وقت است که سرگروپ پی به واقعه میبرد. او باز هم نفسی به راحتی میکشد، به جایگاه خود برمیگردد و به ستیشن بعدی رادیوگرام می فرستد: « واگن نهم را از ریل جدا سازید ».
باید گفت که نیمه های شب بود، کسانیکه واگن « نهم » را جدا ساختند هم، مانند همه مردمان معمولی بودند که به آسانی میتوانستند از یک الی نـُه را درست بشمارند. آنها نخستین واگن شماره نهم را از ریل جدا ساختند و روی خط ذخیره یی کش و متوقف نمودند وعاجل سرگروپ را ازموضوع باخبر ساختند. سرگروپ برای بار سوم نفسی به راحتی کشید، دستور داد تا ریل حرکت کند و خودش را برای خواب آماده ساخت.
درین وقت رهنمای دومین واگن شماره نهم که بازهم واگن مربوطه اش خالی بود خودش را به سرگروپ میرساند ومیگوید:
ـ واگن من خالیست!
من نمیدانم که سرگروپ ریل بعد از آن واقعه دیوانه شد و اورا به شفأخانه بردند و یا نه. برای من این قصه را مسافری بیان نمودکه همراه با همسرش سوار نخستین واگن شماره نهم بود. ناوقتهای شب برای کشیدن سگرت از کوپه اش برآمد. سگرتش را دود کرد. وفکر کرد: « چرا اینقدر دوامدار ایستاده ایم؟ » سرش را از کلکین برون کشید، متوجه شد که نی از پیشروی و نی از عقب هیچ واگونی وجود ندارد، چار طرف خالی از واگن و آدمیزاد، فقط نور کمرنگ مهتاب است که خط آهن را روشنایی می بخشید.
تا قصه گو جریان موضوع را برایم تعریف مینمود که چطور او مردم را از خواب بیدار ساخت و چطور همه مسافرین برای چند دقیقه نمیتوانستند درک نمایند که چه واقع شده و آنها فعلا ً در کدام موقعیت قرار دارند، من چنان قهقه می خندیدم که او از من آزرده شد و گفت:
ـ من هیچ گپ خنده داری درین قصه نمی بینم، فقط اینکه همگی ما برای یک سیاحت جانب بلغاریا روان بودیم، همین!
* جزایر« کوریلیا » در جنگ جهانی دوم به اشغال شوروی درآمد، قبل ازجنگ تحت کنترول کشور جاپان بود.
* * « 12 ستولییـف » یعنی دوازده چوکی.
*** « لیتراتورنایه گازِیته » روزنامه ادبی.
طنـــــــــــز
ادامه مطلب...
درود بر دوستان خوبم! این هفته برگردان شعری از میخایل یوریویچ لرمانتوف شاعر روس را که در سده نوزدهم میزیسته برای شما انتخاب نمودم. این شعر را خودم حدود یکسال پیش برگردان نموده بودم.
ادامه مطلب...
طنــــــــــز به قلم عزیز علیزاده
وقتی نوجوان بودم از زبان بزرگان میشنیدم که مثلا فلان قوماندان وقتی خودش میرفت بیرون، کلاه اش قوماندانی میکرد. و یا فلان مدیر مکتب بایسکلش مدیریت مکتب ره پیش میبرد. آنوقت این حرفها برایم عجیب مینمود، چون به مفهوم اصلی قضیه پی نبرده بودم که قوماندان یک قطعه نظامی هنگام بیرون رفتن از قطعه کلا ه اش را میگذاشت و میرفت تا منصوبین قطعه بدانند که او بر میگردد تا نظم قطعه پا بر جا باشد. همچنین مدیر یک مکتب بخاطر نظم و دسپلین مکتبش بایسکلش را بجای خودش میگذاشت تا مدریت کند.
ادامه مطلب...
انـٌه احماتوه یکی از شاعران پیشتاز ادبیات زبان روسی درقرن بیستم است. با وجود آنکه شاعر نامبرده در دوران زندگی اش سه انقلاب و دوجنگ جهانی را با تمام ابعاد وحشت آفرین آن تجربه نموده بود، اما بازهم دست از سرایش شعر بر نداشته بوده است. چندین مجموعه شعر از وی به یادگار مانده که گنجینه ادبی خوبی برای زبان روسی شمرده می شود.
در اینجا انه احماتوه داستان زندگی پر فراز و فرودش را از زبان خودش قصه می کند.
ع.ع.
ادامه مطلب...
دوبیتی ها
ادامه مطلب...
تحفه این هفته ام برای شما دوستان، آهنگ زیبایی « جدایی » به آواز دوست و پسر خاله ارجــمندم امیر جان صبــوری وچهار آهنگ دلنشین به نامهای « عمر دوباره »، « کار عاشقی »، « عشق پنهان » و « لیلا » به آواز برادرم تواب آرش میباشد. آهنگ ها یکی پی دیگری بصورت خود کارپخش میگردند، و یا شما میتوانید آهنگ دلخواه تان را از مینو برگزینید.
ببینید، بشنوید و لذت ببرید

